تبليغاتX
ماهنامه ادبی بامداد

 

نامت سپیده دمی ست

که بر پیشانی آسمان میگذرد

                 متبرک باد نام تو


ارسال شده در 87/05/03 و ساعت 11:51 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

خسرو شکیبایی ، دارفانی را وداع گفت.
به گزارش خبرنگار عصرایران ، این بازیگر توانمند سینمای ایران ، مقارن ساعت 9 صبح امروز در تهران درگذشت .
شکیبایی از عارضه قلبی رنج می برد و در بیمارستان پارسیان بستری بود.

این هنرمند هنگام درگذشت64 ساله بود.

او در طول زندگی هنری خود دهها جایزه از جشنواره های داخلی و خارجی برده بود.

 درگذشت این هنرمند را به خانواده آن مرحوم ، جامعه هنری و مردم ایران تسلیت می گوید.

ارسال شده در 87/04/28 و ساعت 12:57 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

پابلو نرودا در سال 1904 در شیلی متولد شد. نام اصلی او نفتالی ریکاردو ری یس باسواآلتو بود که مثل اسم بقیه‌ی اهالی امریکای جنوبی برای بقیه‌ی مردم دنیا زیادی طولانی است! برای همین هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خیلی زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زیادی را برایش رقم زد. او از یک سو به عنوان ادیب و شاعری توانا شهرت جهانی پیدا کرد و در سال 1971 جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرد و از سوی ديگر عاشقی پرشور و دوستی قابل اعتماد بود. بخش مهمی از زندگی‌اش هم به فعالیت‌های سیاسی پیوند خورد و باعث شد او یاور و حامی بزرگی برای سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به ریاست جمهوری به مقام سفیر شیلی در پاریس منصوب شود.

نرودا همه جا سفیر صلح بود؛ طوری که وقتی دولت ایتالیا ویزای اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ایتالیایی با تجمع خود جلوی این کار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگی نرودا گذاشته بود. او عاشقانه‌های زیادی سرود. در عاشقانه‌هایش با همسرش ماتیلده، هموطنانش، کشورش، طبیعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگی مدت‌ها با سرطانی که وجودش را تحلیل می برد، مبارزه کرد. او همه‌ی اینها را در استعاره‌های زیبای شعرهایش درهم‌آمیخت و زیباترین‌ها را سرود.

نرودا در سال 1973 درگذشت. این شاعر، سیاستمدار، مترجم و چهره‌ی مشهور ادبیات شیلی و آمریکای جنوبی، بعد از گذشت سال‌ها محبوب بسیاری از مردم جهان است.


ارسال شده در 87/04/08 و ساعت 8:35 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

 

نادر ابراهيمي كه چند سالي بيمار بود، امروز پنج‌شنبه 16 خرداد از دنيا رفت.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين نويسنده پيشكسوت به دليل عوارض ناشي از بيماري كه طي چند سال گذشته او را رنج مي‌داد، ساعاتي قبل در منزلش درگذشت.

مراسم تشييع پيكر اين هنرمند طبق اعلام خانواده‌اش بعد از تعطيلات انجام خواهد شد و زمان دقيق آن متعاقبا اعلام مي‌شود.

نادر ابراهيمي متولد 14 فروردين‌ماه سال 1315 در تهران است كه در سن 72 سالگي از دنيا رفت.

از آثار اين نويسنده‌ به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه‌ي باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه‌ي آرام» مي‌توان اشاره كرد.

شناخت‌نامه‌ي نادر ابراهيمي به‌قلم همسرش

فرزانه منصوري در شناخت‌نامه‌ي اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال 1315 در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده‌ي حقوق وارد شد. اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي به درجه‌ي ليسانس رسيد.

او از 13سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.

ارايه‌ي فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره‌ي فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .

در تمام سال‌هاي پركار و بي‌كار يا وقت‌هايي كه در زندان به‌سر مي‌برد، نوشتن را ـ كه از 16 سالگي آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال 1342 نخستين كتاب خود را با عنوان "خانه‌يي براي شب" به‌چاپ رسانيد كه داستان "دشنام" در آن با استقبالي چشم‌گير مواجه شد. تا سال 1380 علاوه بر صدها مقاله‌ي تحقيقي‌ و نقد، بيش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است، كه دربرگيرنده‌ي داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمايش‌نامه، فيلم‌نامه و پژوهش در زمينه‌هاي گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌هاي مختلف دنيا برگردانده شده است.

نادر ابراهيمي چندين فيلم مستند و سينمايي و همچنين دو مجموعه‌ي تلويزيوني را نوشته و كارگرداني كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هايي براي آن‌ها ساخته است. او همچنين توانسته است نخستين مؤسسه‌ي غيرانتفاعي ـ غيردولتي ايران‌شناسي را تأسيس كند؛ كه هزينه و زحمت‌هاي فراواني براي سفر، تهيه‌ي فيلم و عكس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولي چنان‌كه بايد، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعاليت حرفه‌يي خود را در زمينه‌ي ادبيات كودكان، با تاسيس "مؤسسه‌ي همگام با كودكان و نوجوانان" ـ با همكاري همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. اين مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمينه‌ي مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعاليتش را در حيطه‌ي نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشي، عكاسي، و پژوهش درباره‌ي خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نيز بررسي شيوه‌هاي يادگيري آنان دنبال كرد. "همگام" عنوان "ناشر برگزيده‌ي آسيا" و "ناشر برگزيده‌ي نخست جهان" را از جشنواره‌هاي آسيايي و جهاني تصويرگري كتاب كودك دريافت كرد.

ابراهيمي در زمينه‌ي ادبيات كودكان، جايزه‌ي نخست براتيسلاوا، جايزه‌ي نخست تعليم و تربيت يونسكو، جايزه‌ي كتاب برگزيده‌ي سال ايران و چندين جايزه‌ي ديگر را هم دريافت كرده است. او همچنين عنوان "نويسنده‌ي برگزيده‌ي ادبيات داستاني 20 سال بعد از انقلاب" را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدي "آتش بدون دود" به‌دست آورده است.

نادر ابراهيمي در زندگي پرفرازونشيب خود، جايگاه خاصي براي ورزش نگه داشته است. او رشته‌هاي مختلف ورزشي را تجربه كرده، يكي از قديمي‌ترين گروه‌هاي كوهنوردي را به‌نام "ابرمرد" بنيان نهاده و در توسعه‌ي كوهنوردي و اخلاق كوهنوردي، تاثيرگذار بوده است.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي بزرگسالان:

خانه‌يي براي شب، آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)، مصابا و رؤياهاي گاجرات، بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم، هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا، افسانه‌ي باران، در سرزمين كوچك من ‌(منتخب آثار)، تضادهاي دروني، انسان - جنايت - احتمال، مكان‌هاي عمومي، رونوشت بدون اصل، در حد توانستن (شعرگونه)، غزل‌داستان‌هاي سال بد، ابن مشغله (زندگي‌نامه، جلد اول)، ابوالمشاغل (زندگي‌نامه، جلد دوم)، فردا مشكل امروز نيست، لوازم نويسندگي (از مجموعه‌ي ساختار و مباني ادبيات داستاني)، مقدمه‌يي بر فارسي‌نويسي براي كودكان، مقدمه‌يي بر مصورسازي كتاب‌هاي كودك، مقدمه‌يي بر مراحل خلق و توليد ادبيات كودك، مقدمه‌يي بر آرايش و پيرايش كتاب‌هاي كودكان، دور ايران در شش ساعت، چهل ‌نامه‌ي كوتاه به همسرم، آتش بدون دود (داستان بلند هفت‌جلدي؛ دريافت جايزه به‌عنوان برگزيده‌ي 20 سال پس از انقلاب)، با سرودخوان جنگ - در خطه‌ي نام و ننگ، يك صعود باورنكردني، تكثير تأسف‌انگيز پدربزرگ، مردي در تبعيد ابدي (بر اساس زندگي ملاصدرا)، حكايت آن اژدها، بر جاده‌هاي آبي سرخ (داستان بلند 10 جلدي، بر اساس زندگي ميرمهناي دوغابي)، صوفيانه‌ها و عارفانه‌ها (بخشي از تاريخ تحليلي پنج‌هزار سال ادبيات داستاني ايران)، يك عاشقانه‌ي آرام، سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد (داستان بلند سه‌جلدي، بر اساس زندگي امام خميني (ره)، عارف، فيلسوف، سياستمدار و رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران)، براعت استهلال (از مجموعه‌ي ساختار و مباني ادبيات داستاني)، طراحي حيوانات (طرح‌هاي كوثر احمدي، با گفتاري تحليلي در باب مفاهيم و تعاريف طرح در هنرها)، الف‌با (تحليل فلسفي 50 طرح از علي‌اكبر صادقي‌، نقاش)، مويه كن سرزمين محبوب (ترجمه با همكاري فريدون سالك) و پيش‌گفتار كوچه‌هاي كوتاه (مجموعه‌ي قصه‌هاي كوتاه گروهي از شاگردان نادر ابراهيمي ـ دانش‌پژوهان نخستين دوره‌ي آموزشي ساختار و مباني ادبيات داستاني، با پيش‌گفتاري از نادر ابراهيمي).

نمايش‌نامه‌ها:

اجازه هست آقاي برشت؟، وسعت معناي انتظار (سه قصه‌ي نمايشي)، يك قصه‌ي معمولي و قديمي در باب جنايت.

فيلم‌نامه‌ها:

صداي صحرا، آخرين عادل غرب.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي كودكان و نوجوانان:

كلاغ‌ها (جايزه‌ي اول فستيوال كتاب‌هاي كودكان توكيوي ژاپن، جايزه‌ي اول - سيب طلايي - براتيسلاوا، جايزه‌ي اول تعليم و تربيت از يونسكو)، سنجاب‌ها، دور از خانه (كتاب برگزيده‌ي شوراي كتاب كودك)، قصه‌ي گل‌هاي قالي، پهلوان پهلوانان؛ پورياي ولي (جايزه‌ي بزرگ جشنواره‌ي كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن)، باران - آفتاب و قصه‌ي كاشي، بزي كه گم شد، من راه خانه‌ام را گم كرده‌ام، سفرهاي دورودراز هامي و كامي در وطن، پدر چرا توي خانه مانده است (از مجموعه‌ي قصه‌هاي انقلاب براي كودكان)، جاي او خالي (همان)، نيروي هوايي (همان)، سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند (همان)، برادرت را صدا كن (همان)، برادر من مجاهد (همان)، برادر من فدايي (همان)، جنگ بزرگ از مدرسه‌ي اميريان (همان)، نامه‌ي فاطمه (همان)‌، پاسخ‌ نامه‌ي فاطمه (همان)، مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم (از مجموعه‌ي قصه‌هاي ريحانه خانم)، روزي كه فريادم را همسايه‌ها شنيدند (همان)، آدم وقتي حرف مي‌زند چه شكلي مي‌شود (همان)، درخت قصه ـ قمري‌هاي قصه (جايزه‌ي كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران بزرگ‌سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، جايزه‌ي كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسي در تركمنستان)، عبدالرزاق پهلوان، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد، حكايت كاسه‌ي آب خنك (از مجموعه‌ي نوسازي حكايت‌هاي خوب قديم براي كودكان) حكايت دو درخت خرما (همان)، آن شب كه تا سحر (همان)، قلب كوچكم را به چه كسي هديه بدهم؟ (ديپلم افتخار نخستين نمايشگاه تصويرگران كتاب كودك)، مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد (از مجموعه‌ي ايران را عزيز بداريم)، داستان سنگ و فلز و‌ آهن (همان)، با من آشنا شد (همان)، با من دوست شو (همان)، هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نيستم (همان)، راستي اگر نبودم (همان)، كمياب و قيمتي اما ... (همان)، مدرسه‌ي بزرگ‌تري هم وجود دارد (همان)، گل‌آباد ديروز؛ گل‌آباد امروز (همان)، گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا (همان)، فرهنگ فرآورده‌هاي فلزي ايران (همان)، هفت آموزگار مهربان (همان)، ما مسلمانان اين آب و خاكيم، قصه‌ي سار و سيب، قصه‌ي موش خودنما و شتر باصفا، با من بخوان تا ياد بگيري، حالا ديگر مي‌خواهم فكر كنم، قصه‌ي قاليچه‌هاي شيري، همه‌ي گربه‌هاي من (1 و2)، ديدار با آرزو، از پنجره نگاه كن (ترجمه با همكاري احمد منصوري)، دوست؛ كسي است كه آدم را دوست دارد (همان)، آدم آهني (همان).

ــ فعاليت‌هاي سينمايي نادر ابراهيمي:

نويسندگي و كارگرداني فيلم سنمايي صداي صحرا، تهيه‌شده در سينماتئاتر ركس، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند علم‌كوه و تخت سليمان، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند گل‌هاي وحشي ايران؛ قسمت اول: آذربايجان ـ گل‌هاي خردادي ـ تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني فيلم داستاني پدر در كوهستان (يا: ما از راه ديگري مي‌رويم) ـ تهيه‌شده در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، نويسندگي و كارگرداني مجموعه‌ي تلويزيوني 36ساعته‌ي آتش بدون دود، تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني 50 ساعت از مجموعه‌ي تربيتي آموزشي سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن ـ تهيه‌شده در تلويزيون، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر تبليغات اسلامي حوزه‌ي علميه‌ي قم، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر فيلم‌سازي سپاه پاسداران، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول داستان‌نويسي در دانشكده‌ي صداوسيما، تدريس اصول داستان‌نويسي و تحليل فيلم در دانشگاه هنر، نويسندگي و مشاورت كارگرداني مجموعه‌ي كوتاه تلويزيوني هفته‌ي دولت، نويسندگي و مشاوره‌ي كارگرداني و تدوين مجموعه‌ي 13 قسمتي جمعه‌ي خونين مكه، نويسندگي و كارگرداني و تدوين فيلم 61 دقيقه‌يي شركت نفت در سخت‌ترين سال‌ها، نويسندگي و كارگرداني و تدوين يك مجموعه‌ي تلويزيوني به‌نام اسناد كهنه، تاريخ نو، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند ”صحراي دوگانه”، گفتار متن فيلم‌هاي مستند ”ارگ بم”، ”گلاب قمصر”، پ مثل پليكان، بخشي از مغول‌ها، ‌تپه‌هاي قيطريه، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد و كايت، نويسندگي و كارگرداني فيلم سينمايي روزي كه هوا ايستاد، نويسندگي فيلم‌نامه‌ي فيلم سينمايي دست شيطان، و دو فيلم‌نامه‌ي چاپ‌شده: صداي صحرا و آخرين عادل غرب.

ــ سرود‌هاي نادر ابراهيمي:

اي وطن (شعر و آهنگ) در مجموعه‌ي تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، سفر براي وطن (شعر و آهنگ)، در مجموعه‌ي تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، هجرت (شعر) در نمايش‌نامه‌ي سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده، و دنبال دل (شعر و آهنگ) در نمايش‌نامه‌ي سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده.»


ارسال شده در 87/03/22 و ساعت 9:26 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

علي اشرف درويشيان از تجربه نوشتن گفت



عصر پنجشنبه نخستين برنامه «شب هاي تجربه» در محل كتابفروشي نشر ثالث برگزار شد و طي آن علي اشرف درويشيان نويسنده شناخته شده معاصر درباره تجربه نوشتن صحبت كرد. به گزارش ايسنا درويشيان روز پنجشنبه در نخستين برنامه «شب هاي تجربه»ي نشر ثالث گفت: در كتابي كه به اسم نوشتن درمي آمد، از من پرسيده بودند كه چگونه نويسنده شديد؟ آنجا تاكيد كرده بودم نويسنده بايد تجربه داشته باشد و مطالعه كند و اين را به جوانان تاكيد مي كنم. درويشيان در ادامه يادآور شد: من جوان بودم و كسي نبود به من بگويد فلسفه بخوان. در جلسه يي در خارج براي سخنراني رفته بودم، كسي آمد گفت يك كم پيچيده حرف بزن كه كسي نفهمد. گفتم اگر مي خواستم پيچيده حرف بزنم، «آبشوران» را خلق نمي كردم. من دلم مي خواهد ساده و خودماني حرف بزنم. اين نويسنده در پايان صحبت هايش گفت: اورهان پاموك در كشوري زندگي مي كند كه دو روزنامه آن، پنج ميليون تيراژ دارند. اما تمام روزنامه هايمان را كه روي هم بگذاريم، به دو ميليون تيراژ هم نمي رسند. چطور مي خواهيم نويسندگان ما جهاني شوند؟ در ادامه محمد محمدعلي، سيمين بهبهاني و محمود دولت آبادي طي سخناني به اهميت و جايگاه درويشيان در ادبيات فارسي اشاره كردند.


ارسال شده در 87/03/08 و ساعت 10:42 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

اردشير رستمي اهل شعر است و شايد در ذهنش هر روز ابيات زيادي جابه‌جا شوند

كافي است چند دقيقه با او حرف بزنيد؛ بي‌جهت و باجهت شعرهايي از او مي‌شنويد كه بيشترشان متعلق به شاعران معاصر جهان هستند. او هم كاريكاتوريست است و هم طراح. شايد بهترين و امن‌ترين موقعيت جهان براي او در كنار خانواده بودن باشد؛ به همين دليل است كه در خانه كار مي‌كند.

او پركارترين كاريكاتوريست در مطبوعات چند سال اخير بوده و سرگرمي‌هايش شعر خواندن، نقاشي كشيدن، تعريف كردن از خوبي‌هاي ديگران و لبخند زدن است. اردشير رستمي اين روزها در سريال شهريار و در نقش جواني اين شاعر معاصر ظاهر شده كه به جاي سريال جواهري در قصر جمعه‌ها از شبكه 2پخش مي‌شود.

خانه اردشير رستمي(شهريار جوان) و شهلا پيرجاني شبيه شعر و نقاشي است

او عاشق همسر و پسرش است و مي‌گويد بزرگ‌ترين تاثير را از شهلا پيرجاني گرفته، بعد مادرش و بعد هم از كارهاي نقاشي - كاريكاتوررستمي مي‌شود فهميد يكي از بزرگ‌ترين مدافعان حقوق زنان و احساسات مادرانه آنهاست.

  • اردشير رستمي دوست دارد او را به‌عنوان يك كاريكاتوريست بشناسند يا يك بازيگر؟

شما چي فكر مي‌كني؟

  • من بيشترش را به عنوان يك كاريكاتوريست مي‌شناسم.

خودم هم همين‌طور فكر مي‌كنم.

  • شما شعرهاي زيادي را حفظ هستيد؛ اولين شعري كه حفظ كرديد، چه بود؟

رابطه من با شعر با خيام شروع شد اما اولين شعري كه شنيدم، يك لالايي تركي بود. اين لالايي را در سريال شهريار به دفعات مي‌شنويد.

  • نگفتيد كه استعداد شما در نقاشي و كاريكاتور چگونه كشف شد؟

راستش در طبقه اجتماعي‌اي كه من داشتم و فقر زيادي كه بر آن حاكم بود، هيچ‌وقت به نقاشي به‌عنوان يك شغل نگاه نمي‌كردند و اصلا باور نداشتند كه از راه هنر مي‌شود ارتزاق كرد. بعدها- كه بيشتر نقاشي مي‌كردم- مرا به عنوان نقاش پشت وانت‌بارها شناسايي مي‌كردند و به من مي‌گفتند: تو مي‌خواهي نقاش ماشين‌ها بشوي؟. اما من10سالم كه بود، پيكاسو را مي‌شناختم و به امثال او فكر مي‌كردم؛ رامبراند، گوگن، ونگوك، سزان و اينها. باور مي‌كنيد اگر بگويم هنوز هم فاميل ما نمي‌دانند من مشغول چه كاري هستم؟

البته در اين ميان، كساني هم داشتم كه تشويقم مي‌كردند؛ عمه‌ام يكي از آنها بود يا بعضي از اقوام دورمان. بعد فكر كردم ديدم من يك نقاشي مي‌كشم و 20-10 روز روي آن‌وقت مي‌گذارم اما جز خانواده و فاميل هيچ‌كس آن را نمي‌بيند. نمايشگاه هم نمي‌توانستم بگذارم؛ بنابراين سعي كردم روشم را عوض كنم. آدم‌هايي را كه دائما موج منفي مي‌دادند، كنار گذاشتم و با كساني كه مثل من مي‌انديشيدند، زندگي كردم.

  • يادتان مي‌آيد اولين كاريكاتوري كه از شما چاپ شد، كي و كجا بود؟

در يكي از مجلات چاپ شد و جالب اينكه كسي را نداشتم كه به او نشانش بدهم چون با آن آدم‌ها قطع رابطه كرده بودم. تقريبا تنها بودم، فقط 3-2 نفر دور و برم بودند كه خب، آنها هم خوشحال شدند. در جواب آن سؤال كه پرسيدي، بايد بگويم از كودكي فكر مي‌كردم به جايي مي‌رسم اما خيلي كمتر از اين حد. من هدفم اين بود كه با نقاشي كردن از فقرا و مظلومان دفاع كنم.

  • بيشترين توجه شما در كاريكاتورهايتان به زنان و مسائل پيرامون آنهاست؛ دليل اين توجه چيست؟

مسائل زنان، مسائل من نيست؛ مسائل خودشان است. من چه بخواهم و چه نخواهم زن نيستم و نمي‌توانم آنها را بفهمم. من فقط نيازهاي خودم را به اين موجود احساس مي‌كنم و آنها را مي‌كشم. من زن را يك همراه، يك دوست و يكي از اصل‌هاي اساسي جهان مي‌دانم و فكر مي‌كنم بدون او جهان نمي‌تواند وجود داشته باشد.

  • آيا اين تلقي، به دليل توجه به روابط عاطفي خودتان با مادر، خواهر، مادربزرگ و... نبوده است؟

بله، فكر مي‌كنم نفر اول مادرم و نفر دوم نيز همسرم بودند كه نقش زيادي در اين ماجرا داشتند.

  • شما قبل از ازدواج هم طرح‌هايي با موضوع زن كشيده بوديد؟

توجه من به موضوع زن در كارهايم از زمان آشنايي با همسرم - شهلا - شروع شد. در مدت 3-2 سالي كه تا ازدواج فاصله داشتيم، او روي من تأثير گذاشت و اصلا بخشي از من شد. من قبل از هر چيز، زن را به‌عنوان يكي از اركان هستي مي‌شناسم و اينكه اگر مشكلاتي دارد، من واقعا نمي‌دانم چطور مي‌شود آنها را حل كرد. براي من زن يك نجات‌دهنده است اما اين‌طور هم فكر نمي‌كنم كه منجي‌اي است كه از كتاب‌ها آمده چون او هم مشكلات زيادي براي آدم ايجاد مي‌كند.

خانم پيرجاني، شما در اينجا بايد وارد بحث شويد تا آقاي رستمي بيشتر پيشروي نكند!رستمي: ما بايد مسائل را دقيق‌تر بررسي كرده و فكر كنيم همه چيز در زندگي مشترك پاياپاي است؛ يعني همه چيز به نظر من50-50 است، نه 51-49. در زندگي هر زوجي اگر اين ميزان بالا و پايين شود، به مشكلاتي برمي‌خورند و آن وقت ديگر اسم آن زندگي نيست؛ چيز ديگري است. اگر مرد موفقي ديديد، مطمئنا زني به او كمك كرده است.

  • شما قبل از آشنايي با همسرتان آثار ايشان را ديده بوديد؟

پيرجاني: نه. من اصلا حوزه كاريكاتور را نمي‌شناختم. آن‌روزها هم ايشان به اين اندازه كه الان اردشير رستمي هستند، نبودند. فقط چند كارشان را اين طرف و آن‌طرف ديده بودم. بعد هم بن‌مايه كارشان اين مسائل نبود؛ كارهايشان شامل‌ هاشورهايي سياه مي‌شد. ما به طور احساسي با هم آشنا شديم، بعد چند ماه همديگر را نديديم، دوباره و به طور تصادفي همديگر را ديديم تا اينكه اگر مدتي از هم دور مي‌شديم، هيچ‌كدام نمي‌توانستيم غذا بخوريم تا اينكه بيشتر همديگر را ديديم و ازدواج كرديم.

  • خوب، در اين دوره كيفيت كارهاي آقاي رستمي عوض شد و شما بهتر از هر كسي اين تغييرات را حس مي‌كرديد. از اين تغييرات بگوييد.

من از دوره‌اي با ايشان آشنا شدم كه اصلا زن در كارهايشان نبود؛ خودشان هم لبخندي بر لب نداشتند و هميشه خشك و بي‌لبخند بودند.

رستمي: واقعا اين‌طوري بودم؟!

شهلا پيرجاني: من در اين دوره، كاري به كاريكاتورها و نقاشي‌هايشان نداشتم بلكه بيشتر رابطه احساسي داشتم. حالا اگر هم چيزي را خواسته يا گرفته يا تغيير كرده‌اند، خودشان كرده‌اند. من وقتي نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم كم‌كم زن وارد كارهايشان شد، لبخند روي لب‌هايشان ظاهر شد، كم‌كم زن‌هاي آثارش كامل شدند و لب و دهن و چشم پيدا كردند؛ گرچه چشم‌هايشان هميشه بسته است.

  • درباره كارهاي آقاي رستمي با هم مشورت نمي‌كنيد؟

نه، ايشان معمولا كارهايشان را به من نشان مي‌دهند اما آنها محصول حس خودشان است. من فقط نظر مي‌دهم.

  • اصلا شده كه با نظرات شما درباره يك كار، آن را پاره كند و دور بيندازد؟

رستمي: ما سطل آشغال هم داريم و گاهي كارهايي را پاره مي‌كنم.

پيرجاني: اما با نظرهاي من پاره نكرده‌اند.

  • آقاي رستمي، منبع درآمد شما ظاهرا فقط همين كار است.

بله، كار ديگري نداريم.

  • خب، اين‌طور برايتان سخت نيست؟

پيرجاني: نه، اتفاقا اين‌طور نيست چون اين كارها فقط كاريكاتور نيست بلكه بيشتر به عنوان آثار نقاشي محسوب مي‌شود و وقتي اين كارها روي اشيا مي‌آيد يا تابلو مي‌شود خب، خريداران خاص خودش را دارد و ما دقيقا منبع درآمدمان از همين راه است.

  • درباره سريال شهريار بگوييد؛ چطور شد براي بازي در اين نقش دعوت شديد؟

رستمي: من مدتي در مجله كارنامه همكاري مي‌كردم. يك روز خانم نگار اسكندرفر- مديرمسئول مجله- به من زنگ زد و پيغامي را از طرف حبيب رضايي به من داد. رضايي با اينكه دوست من بود اما به خانم اسكندرفر گفته بود كه پيشنهاد بازي در نقش جواني شهريار را به من بدهد. چند ماه طول كشيد تا بپذيرم و با شرط و شروطي كه شفاهي و قولي بود، پذيرفتم اين كار را انجام بدهم. من اصلا نمي‌خواستم بازي كنم؛ فقط فكر كردم شايد بتوانم در مواردي كمك‌هايي بكنم.

  • خب، دليلش چه بود كه قبول كرديد؟

من يك دِيني به شعر داشتم كه خيلي بزرگ بود؛ هنوز هم دارم؛ يعني همان‌قدر كه به «زن» دين دارم به شعر هم مديون هستم. اين دو حوزه مرا نجات داده‌اند. با اين كار، خواستم دينم را ادا كنم.

  • شما چند هزار بيت شعر حفظ هستيد؟

نشمرده‌ام؛ خيلي زياد است، مي‌توانم بيشتر از يك شبانه‌روز مدام براي شما شعر بخوانم.

  • در زندگي معمولي هم شعر مي‌خوانيد؟

بله. هميشه اشعاري را زمزمه مي‌‌كنم.

پيرجاني: دقيقا همين‌طور است. اصلا جوري است كه اشعار ترجمه شده يا ترجمه‌هايي كه خودشان انجام داده‌اند، گاهي آن‌قدر مي‌خوانند كه پسرمان «آردوش» هم آنها را حفظ شده؛ جالب است كه مثل پدرش خيلي خوب و بااحساس هم شعر مي‌خواند.

رستمي: بابا... بيا اينجا. در اين لحظه آردوش - كه در اتاقش سرگرم بود - بيرون آمد و به درخواست پدرش شعري را براي ما خواند؛ شعر قطار را از راميز روشن.

رستمي: شما خودتان مي‌دانيد كه شعر براي من كلمه نيست؛ شعر يك نگاه و يك جهان است. اصلا روزنه نگاه من به جهان از شعر است. در شعر همه چيز براي من معنا مي‌شود. كلمه و شكل ساختاري ابيات شعر يكي از ساختارهاي شعر در ذهن من است. مثلا دوست من - احسان قنبرزاده - از تبريز آمده و مادرش يك ظرف ترشي فرستاده، من فكر مي‌كنم او براي من چند كيلو شعر فرستاده است. اكثرا دوستانم هم شاعرند.

  • خودتان هرگز شعر نگفته‌ايد؟

نه، هيچ‌وقت.

پيرجاني: چرا هيچ‌وقت؟ شما شعر گفته‌ايد.

رستمي: نه، نه. آنها شعر نيست، فقط تنها چند طرح ادبي است.

پيرجاني: چرا، شعر هم مي‌گويند. حالا نمي‌خواهند اينجا مطرحش كنند.

  • حالا نكند به خاطر اين مصاحبه با هم دعوايتان بشود؟!

هر دو با خنده؛ نه.

رستمي: من معتقدم شعر گفتن فقط نبايد روي كاغذ باشد. قدم زدن در باران، انتخاب چند برگ خشك به جاي گل و اين‌طور كارها هم مي‌تواند شعر باشد. به نظر من شعر گفتن فقط يكي از شكل‌‌هاي بيان احساس است. مهم اين است كه آدم‌ها به شعر دست پيدا كنند و هر كسي هر چه هست، خودش باشد. ستون‌هاي زندگي ما شعر است.

  • خانم پيرجاني: شما چه نظري داريد، بالاخره آجر يا ستون؟

پيرجاني: [با خنده] فرقي نمي‌كند.

رستمي: ما شعر خواندن را دوست داريم. وقتي كم مي‌آوريم، ناراحت مي‌شويم، مي‌گرديم، جست‌وجو مي‌كنيم، كتاب مي‌خريم، مجلات را نگاه مي‌كنيم تا 3-2بيت پيدا مي‌كنيم كه جالب باشد.

پيرجاني: شعرهاي تازه و خوب خيلي برايمان لذت‌بخش است.

رستمي: بعد تلفن مي‌زنيم به دوستان‌مان در تهران، شهرهاي ديگر و حتي خارج از كشور.

آردوش چه؟ او هم اهل شعر است؟

رستمي: آردوش هم كم‌كم دارد شعرهايي را حفظ مي‌كند.

  • خودش علاقه‌مند است يا شما هدايتش كرده‌ايد؟

پيرجاني: اصلا يك بار هم نشده كه به آردوش بگوييم شعر بخوان يا مثلا حفظ كن. من و پدرش چه در شعر، چه در نقاشي و هر چيز ديگري - كه خودمان علاقه داريم - هيچ‌وقت نخواسته‌ايم مثل ما عمل كند.

  • نقاشي‌اش چطور است؟

او تا سال پيش اصلا نشده بود كه نقاشي بكشد و براي همه عجيب بود كه با وجود پدري مثل اردشير، چرا او نقاشي نمي‌كشد اما امسال خودش از ما كاغذ و قلم خواست و شروع كرده به نقاشي كردن؛ حتي گاهي شده كه در جمع‌ها بلند مي‌شود و مي‌گويد من هم مي‌خواهم شعر بخوانم.

رستمي: نكته اينجاست كه ما هرگز نياموختيم اين‌گونه باشيم. در مورد آردوش، مي‌دانيد چرا به او نقاشي ياد نمي‌دادم؟ چون نمي‌خواستم اصول را ياد بگيرد چون وقتي اصول را ياد بگيرد، نمي‌تواند خلاقيت به خرج دهد. چند وقت پيش در مهدكودك به او گفته بودند ماشين بكش.

خب، اگر قرار باشد او ماشين بكشد، پس چرا به مهد مي‌رود؟ من فكر مي‌كنم او اصلا ماشين نكشد بهتر است چون چيزي كه در شهر زياد است، ماشين است. او بايد چيزهاي ديگر بكشد. يك روز آمد و گفت مي‌خواهم نقاشي بكشم. او چيزهايي كشيد و درباره‌اش صحبت كرد. ما از او خيلي چيزها ياد گرفتيم. او يك نقاشي كشيده بود كه ما فكر مي‌كرديم يك تمساح است اما او گفت كه اين يك ساختمان بزرگ پر از پنجره است.

  • با آردوش درباره كتاب چگونه صحبت مي‌كنيد؟

پيرجاني: ما هيچ‌وقت نمي‌گوييم كه كتاب بخواند. او خودش كتاب‌هايي را انتخاب مي‌كند و مي‌آورد تا برايش بخوانيم.

رستمي: يكي از بهترين شب‌هاي زندگي من آن شبي بود كه آمد و گفت: بابا به من خواندن و نوشتن ياد بده؛ دارم اذيت مي‌شم. احساس كردم نياز به آموختن دارد. تصميم دارم او را به مدارسي بفرستم كه خيلي اذيتش نكنند، به او فشار نياورند و اجازه بدهند كودكي‌اش را بكند. چه ايرادي دارد كه آدم 10 سال در يك كلاس باقي بماند اما چيز ياد بگيرد، به جاي آنكه 100 تا كلاس برود و هيچ‌چيزي ياد نگيرد؟

  • * وقتي سر صحنه سريال «شهريار» بوديد، خانواده‌تان اذيت نشدند؟

چرا، شدند. نزديك به يك سال و نيم درگير اين كار بودم؛ حتي قبل و بعد از فيلم‌برداري هم درگير كار بودم.

پيرجاني: خيلي اذيت شديم؛ به طوري كه در بعضي از سفرهاي عوامل سريال، ناچار شديم همراه اردشير برويم تا حداقل در كنارشان باشيم. اما خب، وقتي ساعت 4 صبح مي‌رفتند و يك بعد از نيمه شب برمي‌گشتند، با آن خستگي خيلي نمي‌توانستند كنار ما باشند.

رستمي: موقع رفتن خواب بودم و موقع برگشتن هم خواب بودم.

پيرجاني: سيستم زندگي ما اصلا به هم ريخته بود. ايشان هميشه در خانه كار مي‌كنند. ما عادت داريم كنار هم باشيم.

  • اصلا بيرون نمي‌رويد؟

رستمي: چرا، گاهي يك هفته به كوه و دشت مي‌رويم، چادر مي‌زنيم و آنجا كار مي‌كنيم. شهلا هميشه كتاب‌هايش را مي‌خواند، من نقاشي‌ام را مي‌كشم و آردوش هم مي‌رود با ماهي‌ها و قورباغه‌ها و سنگ‌ها بازي مي‌‌كند.

  • حالا راستش را بگوييد؛ شما وقتي مي‌رفتيد سرصحنه و از خانواده دور مي‌شديد، خوشحال نبوديد كه مدتي فضاي ذهني‌تان عوض مي‌شود؟

رستمي: ما خيلي در زندگي‌مان تفريح مي‌كنيم چون كار ما تفريح است و تفريح‌مان كار. ما خيلي راحت و خوب زندگي مي‌كنيم؛ البته اختلافاتي هم بينمان پيش مي‌آيد. فكر نكنيد كه خيلي خوش‌خوشان‌مان مي‌شود؛ نه اين اختلافات طبيعي است و جزء اركان زندگي است.
پيرجاني: ما به زور با هم زندگي نمي‌كنيم؛ به خاطر همين، وقتي چند ماه كنار ما نبودند، اذيت مي‌شديم.

رستمي: گاهي مي‌شود وسايلم را برمي‌دارم و مي‌روم به سمتي و مثلا با دوستانم زندگي مي‌كنم، بعد دوباره برمي‌گردم.

پيرجاني: من هم گاهي به تنهايي پناه مي‌برم.

اين وسط آردوش چه مي‌شود؟

رستمي: او با يكي از ما 2 نفر مي‌ماند. گاهي هم او مي‌گويد من حوصله ندارم و مي‌رود در اتاقش چند ساعت با خود خلوت مي‌كند؛ مي‌خندد.

  • عجب؟!

اين طبيعي است. اگر بگوييم ما عشق آسماني و زميني و اين حرف‌ها داريم، واقعا دروغ گفته‌ايم.

  • وقتي كار سريال تمام شد، احتمالا جبران مافات كرديد ديگر؟

رستمي: بله، 8-7 سفر پشت سر هم رفتيم.

پيرجاني: اصلا از خودش - از اردشير رستمي - دور شده بود و اين همه‌مان را اذيت مي‌كرد؛ اصلا اردشيري كه من مي‌شناختم،  نبود.

  • سرصحنه اصلا نقاشي نمي‌كرديد؟

چرا، آنجا هم مي‌بردم. يكي از تقويم‌هايم سر همان كار، آماده شد؛ تقويم سال84.

  • در اين چند قسمتي كه اردشير رستمي را با هيبت شهريار جوان ديديد، چه حسي داشتيد؟

پيرجاني: حس خوبي نداشتم؛ آردوش هم همين‌طور.

رستمي: اولين بار كه ديد، گفت اين چه قيافه‌اي است كه درست كرده‌اي؟ چرا اين شكلي شدي؟ من هم اگر چاره‌اي داشتم، نگاه نمي‌كردم اما خب، بايد ببينم چطور كار كرده‌ام.

  • اصلا پيش آمد كه فكر كنيد ممكن است بعد از بازي در اين سريال به بازيگر معروفي تبديل شويد؟

من هيچ‌وقت بازيگر نخواهم شد چون شهريار را هم بازي نكردم. شايد اگر قرار باشد در فيلمي بازي كنم، دليلم اين خواهد بود كه بازي نكنم.

  • يعني به جاي بازي كردن، جلوي دوربين زندگي مي‌كنيد؟

اينجا هم من به سراغ دوربين و سينما نرفتم؛ آنها به سراغ من آمده‌اند.

  • آيا از هنرمندان سينما كسي بوده كه روي شما تأثير گذاشته باشد؟

خيلي زيادند. هر كسي كه من در سينما ديده‌ام، روي من تأثير گذاشته است. حتي آدم‌هاي معمولي هم روي من تأثير مي‌گذارند. ما يك اسطوره‌اي در محلمان داريم كه اسمش پاشاست. او قصاب محلي ماست و ما خيلي دوستش داريم.

او خيلي جوان و مهربان است. از يك محله فقيرنشين مي‌آيد و اينجا كار مي‌كند. او نگران من و بچه‌ام و همسرم مي‌شود، نگران اهالي محل مي‌شود، به همه پول قرض مي‌دهد و بدهي مشتريان را برعهده مي‌‌گيرد يا مادر خود شهلا، مادر من و مادر همين دوستم كه ترشي فرستاده، همه روي من تأثير گذاشته‌اند. آقاي فراهاني و بالاخص همسرشان - خانم فهيمه رحيم‌نيا - هم روي من تأثير گذاشته‌اند. بعد از خودم، بيشترين تأثير را شهلا روي من گذاشته است.

  • خانم پيرجاني، چه كسي بيشترين تأثير را روي شما گذاشته است؟

راستش، من هنوز كاري براي جهان نكرده‌ام كه بگويم از كسي تأثير گرفته‌ام ولي اردشير و مادرم روي من خيلي تأثير گذاشته‌اند؛ به‌خصوص مادرم كه براي هر سه ما خيلي زحمت كشيده‌اند.

چند كلمه از زبان آردوش رستمي

بابا اردشير هر جور باشد دوستش دارم. وقتي با اردشير رستمي و همسرش مصاحبه مي‌كرديم، آردوش- پسر 6ساله خانواده - در اتاقش سرگرم بود و هرگز صدايي از او نشنيديم و كاري هم به كار ما نداشت. او هم مثل پدر و مادرش آرامش خاصي دارد و بيشتر به مادرش رفته است.

  • آردوش، مي‌داني مصاحبه يعني چه؟

نه.

  • خب، هر چه من پرسيدم، شما با اين ميكروفون جواب مي‌دهي؛ به اين كار مي‌گويند مصاحبه.

آها... ياد گرفتم.

  •  آردوش، به ما بگو آردوش يعني چي؟

آردوش به تركي يعني درخت كاج؛ همان درختي كه خيلي بلند است.

  • عادت داري كه به نقاشي كشيدن بابا نگاه كني؟

بله.

  • اين كار را دوست داري؟

بله.

  • شما بهتر نقاشي مي‌كشي يا بابا اردشير؟

هم من، هم بابا اردشير.

  • شما بهتر شعر مي‌خواني يا بابا اردشير؟

هم من، هم بابا اردشير.

  • بابا را توي تلويزيون ديدي؟ چطور بود؟

بله ديدم. خيلي قشنگ بود.

  • بابا را اين‌طوري دوست داري يا آن‌طوري؟

هر جوري كه باشد، من دوستش دارم.

  • دوست داري شما هم توي فيلم‌ها بازي كني؟

بله.

  • دوست داري چه نقشي را بازي كني؟

پروفسور، دانشمند يا نويسنده.

  • و كاريكاتوريست؟

كاريكاتوريست و خواننده.

تاریخ درج: 16 دی 1386 ساعت 18:00 تاریخ تایید: 18 دی 1386 ساعت 18:06 تاریخ به روز رسانی: 18 دی 1386 ساعت 18:06  
     
  


ارسال شده در 87/02/10 و ساعت 8:57 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

مهدی اخوان ثالث
اخوان، شاعر حماسه و شکست

اخوان در شعرش درونمایه های حماسی را به استعاره و نماد مزین می کند


اخوان در شعرش درونمایه های حماسی را به استعاره و نماد مزین می کند

لیلی ابوالحسنی

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.

وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد.

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.

 
من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم... 
مهدی اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام."


اخوان از نگاه دیگران

شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

جمال میرصادقی، داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

 
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت 
نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.

نادرپور گفته است: "شعر او یکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."

هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

اسماعیل خویی، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.

به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده است.

 
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره 
هوشنگ گلشیری

آقای خویی می افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال های شاعرانه بود.

زمستان، نمونه عالی شعر اخوان

وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گوید این شعر فقط یک روز برفی طبیعی توس نو  را تصویر می کند و از راه همین فضا آفرینی و تصویر آفرینی در حقیقت ما را به دیدن یا پیش چشم خیال آوردن دوران ویژه ای از تاریخ خود می رساند که در آن همه چیز سرد، تاریک و یخ زده و مملو از هراس است.

اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می آید و بر دل می نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه است.

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است.


شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.


علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از این اوستا و در حیاط کوچک پاییز در زندان می توان به عنوان دیگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.

م . امید پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . امید در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می ورزید

 

 

سال هایی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را نیز افزوده است
پناه به مزدشت واکنش‌ مردی تنها به زمانه‌ای پر جور و زخم بود؛ واکنش‌ مردی که مزدک‌های زمانه‌اش‌ را عارف می‌خواست؛ مانی‌های زمانه‌اش‌ را عادل. پیامبرانی که پیش‌از‌آن‌که شمشیر در راه عشق کشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در کف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آید نجهند. مهدی اخوان‌ثالث نیک‌پنداری‌ی زردشت، عدالت­جویی‌ی مزدک و بی‌نیازی‌ی مانی را یک‌جا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانه‌ی پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروری‌ی نیکانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینه‌ی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم می‌رانند و مهدی اخوان ثالث همه‌ی خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدینه‌ی فاضله‌ای در دل بر‌پا کند که جهان را امید رستگاری نبود.

واکنش مهدی اخوان ثالث‌ به جهان، واکنش‌ انسانی بود که از بدعهدی‌ی رؤیافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدی‌ی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی در‌راه‌مانده‌گان برمی‌خواست. مهدی اخوان‌ثالث طراوت مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدی‌ها می‌خواست. تاریخ اما در بد‌هیبت‌ترین لحظه‌هایش‌، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ نیز کاری برنیامد.

2

بخش‌ عمده‌ی شعر فارسی در سال‌های 1320تا 1357هجری‌ی شمسی را می‌توان واقعیتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکننده‌ی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل قدرت حاکم. ‍در این دوران همه‌ی تشبیه‌ها، استعاره‌ها، نمادها، تغییرات دستوری، همه‌ی هنجارشکنی‌ها و قاعده‌افزایی‌ها (2) در خدمت شعر بیان به‌کار گرفته شد؛ بیان چه‌گونه‌گی، چرایی و چه‌بایدی‌ی جهانی که حضور قدرتمندان را خوش‌ نمی‌داشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همه‌گانی سروده می‌شد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش‌ و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری می‌کرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.

فضای حاکم بر شعر فارسی در فاصله‌ی سال‌های 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس‌، سرگردانی و ستایش‌ قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپایی‌ی جهانی دیگر در فاصله‌ی سال‌ها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .

3

سال های 1320 تا 1332 ، سال‌های گریز رضاخان، پایان جنگ جهانی‌ی دوم، ورود و خروج بیگانه‌گان، فراررویی‌ی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش‌ از همه‌ی این‌ها، سال‌های تولد رؤیاهای مردمی بود که پس‌ از خوابی شانزده ساله چشم می‌مالیدند و در جست‌و‌جوی غبار سم‌ضربه‌های مرکب سوار رهایی به هر سو نظر می‌کردند. بقایای گروه پنجاه‌و‌سه نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخی‌ی بیگانه‌گان را نمادین می‌کرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم می‌بخشیدند. جنبش‌های کارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر می‌پروردند. و هیچ‌کس‌ جز به رؤیاها نمی‌اندیشید.

در آن سال­ها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش‌ و حس‌ به‌بازی‌گرفته شدن در صحنه‌ی سیاسی، همه‌ی ذهنیت مردمی را می‌ساخت که به تغییر تقدیر خویش‌ چشم امید داشتند. آن سال‌ها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به هم‌سایه‌ی شمالی که تبلور همه‌ی نیک‌بختی‌های سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشیدنرم می بافددامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش‌ کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛ شاعری که اندوه را خاطره‌ای دور می‌انگارد. یقین او به تولد سراینده‌ای که بر شعرهایش‌ عطر گل نارنج می‌نشیند، بی خدشه بود: ”پس‌ از من شاعری آیدکه می خندند اشعارش‌که می بویند آواهای خودرویش‌ چون عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج”. احمد شاملو به خشم ستم‌دیدگان سلام ‌کرد؛ به خون جوشان آنان که عدالت را بشارت می دادند: ”اکنون این منم و شما...و خون اصفهانخون آبادانو قلب من می زندتنبور و نفس‌ گرم و شور مردان بندر معشوردر احساس‌ خشمگینممی­کشد شیپور”.

مهدی اخوان‌ثالث نیز محوِ روزگارش‌ بود. او در سال 1328 امید پیروزی‌ی رنج‌بران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد... گوید امید سر از بادة پیروزی گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سال‌ها، مهدی اخوان‌ثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم بنیاد سپهر را براندازم...هر جا که روم، سرود آزادیچون قافیه مکرر اندازم”. جان پراندوه و دیر‌باور او اما بسیار پیش‌ از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همه‌ی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که رخوت‌شان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدارو آبروی خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه های دروغینگاه بکف، پتک و داس‌، سرکش‌ و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟یا شیوة کدام پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.

4

سرانجام آن‌روز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزی‌ی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خیانت‌ها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظه‌کاری یا ناتوانی‌ی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌رانی‌ی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز تجسم بدعهدی‌ی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن اطمینان به خویش‌ و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصله‌ی هستی و نیستی‌شان آبی بود که خون‌ها را از سنگ فرش‌ها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آن‌ها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانه‌ی قاری‌های مسلول را رونق ببخشند.

هیچ کس‌ نمی داند در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس‌ را احساس‌ کرد؛ نخست چه کسی یار دیروزی را به انگشت به گزمه‌ها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهره‌ی رنجور مصدق در آستانه‌ی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شرکت‌های نفتی‌ی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای فاطمی، لو‌رفتن سازمان افسری‌ی حزب توده، درج تنفرنامه‌های رنگارنگ در روزنامه‌ها و حتا تصویر چهره‌های پر‌خشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود پای‌فشردند، تجلی‌ی خود را در ناباوری و حیرت همه‌گانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیه‌گاه‌های خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز کوچک شدنِ آدمی.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با کوچکی پیوند نمی‌توانستند و بزرگی‌ی دوباره‌ی کوچک‌شده‌گان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربه‌های آرزوهایشان با چنین جهانی هم‌خوانی نشان نمی‌داد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه‌ی جان‌ها و هرزه‌گی‌ی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه‌ی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گی‌ی بال‌ها را باور داشت و از انسان بی‌سرانجامی را. چنین بود که روزگار پس‌ از کودتا را هیچ کس‌ چون او نسرود.

بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 واژه‌ی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچه‌گردی بی‌طرف شهادت داد؛ بی‌آن‌که آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاکرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردی‌ی دل‌فریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانی‌ی خویش‌ در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون استکز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است... هر چندکه می داند که این نوراز مرگ با او دورتر نیستاما در این غم نیز می سوزد که افسوس‌از آن آتش‌ دیرین که در او شعله می زد دیگر خبر نیستدیگر اثر نیست”.

اسماعیل شاهرودی در هنگامه‌ی حضور یأس‌ها و شکست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده امو چله نشینی یأسها و شکستها...خرابه این تنهایی را امّابه جای خواهم گذارد...و خواهم پیمودتنگه وحشتزایی راکه در فاصله اکنونو دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی که تاوان دل‌بستگی‌های بی‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور که با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می­خندید... نومیدواری دشنه در قلبش‌ فروبرده استاینک به زیر سایة غم، مرده است”. احمد شاملو که تسلیم یک‌سره به یأس‌ را خوش‌ نمی داشت، گاه خسته می سرود که: ”دست بردار، ز تو در عجبمبه در بسته چه می کوبی سر”. گاه پنجره رو به دریا می گشود که: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چندبا دل بیمار من عجب امیدی است”. گاه سلاح برای روز موعود دورِ سر می‌چرخاند که:”دخترانِ شرم شبنم افتادگیرمه ... بین شما کدامصیقل می دهیدسلاح آبایی رابرایروزانتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت می داد که: ”روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت”. مهدی اخوان‌ثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار می‌کشید و نه چون یک شاهد بی‌طرف به شب می‌نگریست. او فتوا می داد که خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند که گاه عاصی از ستمِ کمرشکن، اسکندری طلب می‌کرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفری بی‌فرجام فرا می‌خواند.

5

نخستین مجموعه‌شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش‌ از روزهای کودتا سروده شده‌اند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیخته‌ای است از حس‌ تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکننده‌ی زخم‌های تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز ره‌زنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشته‌ی به‌یغما‌رفته‌ی خود را هنوز پرمعنا می­یابد. ‍ و

یأس‌ مهدی اخوان‌ثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس‌ مردی که سوزِ زخم‌هایش‌ فرصت اندیشیدن به چرایی‌ها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد این از یاد :کآتشی بودیم که بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است: ”در میکده‌ام؛ دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس‌ می­بردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان است.... و گر دست محبت سوی کس‌ یازی؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان است”. ‍

تردیدها اما هنوز به جای خویش‌ باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خسته‌گان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است که به یقین می‌گراید، زخمی است که کهنه می‌شود، حیرتی است که عادت می‌شود؛ زمزمه‌ای که در غار تنهایی‌ی انسان مکرر می‌شود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرک‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش‌ باز می‌گردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونی‌ی زمانه، نخ‌بخیه‌های رستگاری را در روزگاران کهن‌ می‌جوید:”سالها زین پیشتر من نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:این مباد! آن باد!ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانه‌اش‌ شیفته‌جانی نیست: “شب خامش‌ است و خفته در انبان تنگ ویشهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”. و

شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد، جز این‌که اندک‌اندک از زمانه‌ی خود برگذرد و در تلخ‌فرجامی‌ی انسان عصرِ خود، تلخ‌فرجامی‌ی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخم‌ها از مانده‌گی سیاه می‌شوند، ثالث سیاهی‌ی روزگارش‌ را با سرنوشت ازلی‌ی انسان پیوند می‌زند. خوف حضور دقیانوس‌ مانده‌گار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکارهلیک بی مرگ است دقیانوس‌. وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانه‌تر می‌نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همه‌ی اندوه زمانه را در دل مردانی که درمانی نمی جویند، انبوه می‌کند:”قاصدک ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌ای است که قد کشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگ‌تر به‌چشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش‌ شهیدان بر دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش‌ کرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چرایی‌ی گسترده‌گی‌ی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش‌ شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه این‌ها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر کتیبه‌ای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌: ”کسی راز مرا داند،که از اینرو به آنرویم بگرداند”.

در از‌این اوستا، مهدی اخوان‌ثالث از زمانه‌ی خویش‌ فاصله می‌گیرد تا آن‌را آیینه‌ی بی‌فرجامی‌های نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه می‌نالد، از‌این اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیه‌ای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحه‌ای در سوکِ پیشانی‌ی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزی‌ی تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌این اوستا افسوس‌ بی‌مرگی‌ی دقیانوس‌ است؛ پژواک صدای همه‌ی ره‌جویان در همه‌ی روزها؛ صدایی در غارِ بی‌رستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست”.

آرمگاه ابدی اخوان در کنار بوستان آرامگاه فردوسی خردمند

 


6

سال‌ها می گذرند. فاصله‌ی سال‌های 1341 تا 1349 سال‌های دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچم‌دار انقلاب سفید می‌شود. سرمایه‌داری به روستاها سر می‌زند. طبقه‌ی متوسط سر بر می‌آورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف می‌کنند. جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غرب­زدگی را می‌نویسد؛ جنبش‌ اسلامی روح الله خمینی را می‌یابد. حسن‌علی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داری می‌کند. خلیل ملکی و یاران‌اش‌ محاکمه می شوند. محمد‌رضا‌شاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار می‌گیرد. تشییع جنازه‌ی غلامرضا تختی، صحنه‌ی اعتراض‌ به رژیم شاهنشاهی می‌شود. کانون نویسنده‌گان ایران پا می‌گیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج می‌گذارد، شاعران نیم­خیز می‌شوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی میان جست‌وجوی چشم انداز و دلی پر از اندوه‌های پایا. و

در آن سال‌ها اسماعیل خویی بر خیزش‌ خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: ‍“دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دل‌زده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهربا این دو بیت ناقص‌ آغاز می کنند:آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهی‌ها شهادت می دهد؛ به بی‌پناهی‌ی کودکانی که خواب‌هایشان خالی است: ”عروسک‌ها را در شب تاراج کرده‌اند... در شهر چهره‌ها را در خواب کرده‌اند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطره‌های باران پاسخ می‌دهد: ”و گوش‌ کن که دیگر در شبدیگرسکوت نیستاین صدای باران است”. محمدرضا شفیعی‌کدکنی در کنار حمید مصدق می‌ایستد: ”امروزاز کدورت تاریک ابر‌ها در چشم بامدادانفالی گرفته‌امپیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیش‌بینی‌ی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش‌ می‌شد از میان این ستارگان کورسوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابری می‌بیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازی می‌آیدو سفره می‌اندازدونان را قسمت می‌کند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز می‌کند: ”جنگلای کتاب شعر درختیبا آن حروف سبز مخملیت بنویس‌بر چشم‌های ابر بر فراز،مزارع متروک:بارانباران”. احمد شاملو اندوه از‌پای‌افتاده‌گان را می‌نالد:”از مهتابیبه کوچه تاریکخم می‌شومو به جای همه نومیدانمی‌گریم”. منصور اوجی از این همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دیاری کهیکی از شور می‌گوید، یکی از پردة بیداد...می‌شود آیا کسانی یافتراهشان یکراهفکرشان یکجورجاده‌های دوستیشان از کجی بس‌ دور”؟

در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوان‌ثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش‌ هم‌خوان نمی‌یابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش‌ به جای آرامش‌ مأیوسانه و اتکاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشی‌های خام‌سرانه را هشدار می‌دهد. اکنون تناقض‌های او تناقض‌های خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه می‌اندیشد هم‌دلی با ره‌روان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی می‌گیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوه‌ی مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش‌ رهای دیگری دارم”. او نوید می‌دهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،و در شهر شما از چنگ دلتنگی‌ها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت کنم، یکچندهوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”. ‍

شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟نمی‌دانی مگر؟ کی کار شیطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر می‌وزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند می‌کند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمی‌پاید. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

7

حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیرباران‌شده‌گانِ نبرد سیاهکل بر صفحه‌های اول روزنامه‌ها و چه حضور تصویر گریخته‌گان بر پهنه‌ی دیوارها، جز نماد‌های پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشم‌هایشان پُر از”باغ‌های بیدار” بود. جنبش‌ روشن‌فکری ‌ـ ‌سیاسی‌ی ایران که سال‌ها از ناهم‌خوانی‌ی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی می‌یافت که پریزادانی بی‌عیب را می‌مانستند؛ قهرمانانی که محک صداقت‌شان خاک جهان را رنگین می‌کرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش‌ را یافته بودند. و

در بحبوحه‌ی خون و شجاعت و صداقت سیاوش‌ کسرایی مرگ شیفته‌گان زنده‌گی را سرود: ‍“آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدندآنان که ترس‌ راتا پشتِ مرزهای زمان راندند”. اسماعیل خویی برادرانی را نماز بُرد که طلوع پُردلی را در مشت داشتند:”آنان که مثل آفاقمدر خون سرزدن‌شانپر پر زدندمثل قو بودند.آنان جوان و مثل تو بودند”امامثل تو تخته بندِ ترس‌ نبودند”. محمود مشرف آزاد تهرانی ریشه‌های به‌خاک‌افتاده‌گان را نشانی داد: “مردانی از تبار بهار آمدند...مردانی از قبیله جنگاوران‌-نوشندگان آتش‌! خواهندگان مرگ!” محمدرضا شفیعی‌کدکنی در رثای جان سوکوار سپیده‌دم گریست: ”بنگر آن جامه کبودانِ افق، صبح‌دمانروح باغ‌‌اند کزین گونه سیه پوشان‌‌اند.” سعید سلطانپور یاد بی‌مرگ پرویز پویان را آواز کرد: ”هلا ستارة پویانستارة سوزانستارة سحر انقلاب ایرانی”. خسرو گلسرخی مرگ سرافرازانه‌ی ایستاده‌گان را حسرت برد: بر سینه‌ات نشست زخم عمیق کاری دشمناماای سرو ایستاده نیفتادیاین رسم توست که ایستاده بمیری”. احمد شاملو حماسه‌ی بسیارانی را سرود. مرگ رویینه‌تنان؛ غرور مادرانی را که در بحبوحه‌ی خون و شهامت روز شیرین را انتظار می‌کشیدند: ”ریشهفروترین ریشهاز دل خاک ندا داد؛عطرِ دورترین غنچهمی‌بایدعسل شود!

زمانه‌ی شوق‌زده و حماسه‌ساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خسته‌تر از آن بود که صدایی دل‌مشغول‌اش‌ کند؛ کوچه‌گردی بود که در خویش‌ سفر می‌کرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب می‌خورددلم گهوارة غمهای عالماز مشرق تا به مغرب تاب می‌خورد”.

8

روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در می‌خانه‌ی پُردود و هق‌هق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: ‍“هیچیم و چیزی کمما نیستیم از اهل این عالم که می‌بینیداز اهل عالم‌های دیگر همیعنی چه پس‌ اهل کجا هستیماز عالم هیچیم و چیزی کم”.

خرداد 1382

ارسال شده در 86/12/14 و ساعت 7:24 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

harati.jpg


 

من هم مي ميرم اما نه مثل ...


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

تازه مي شوم!
 
(۱)
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
(۲)
جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.

تقاضاي سبز شدن

عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!

جريمه
 
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:

بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
 
پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت


ارسال شده در 86/11/17 و ساعت 6:46 قبل از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

عمر بی صبر و با شتاب درگذر است فارغ از آنکه فرصتهای ماست که به تاراج میرود.من همچنان در زیر زمین خانه ام در پستوی تاریک در کار ساختنم اگر این عمر بی پیر و روزمره گی امانم بدهد.اتفاق خواهد افتاد. اگر صیاد مرگ تیر خلاصی را که نشانه رفته از کمان رها نکند. اما فرصت کوتاه است و سفر جانکاه .همچنان باید راند.همچنان باید خواند 

                                                  انسان دشواری وظیفه است


ارسال شده در 86/10/02 و ساعت 9:36 بعد از ظهر
نویسنده : [ علی روستایی ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

کتاب{ شور زندگی} داستان زندگی ونسن ون گوک رت حتما بخوانید

 

برای دیدن تصویر بزگ تر کلیک کنید